تبلیغات
جزیره خضراء
جزیره خضراء
یا لثارات الحسین (سلام الله علیه) 
قالب وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم


حضرت نرجس خاتون(سلام الله علیها)(1)

حضرت نرجس خاتون مادر امام زمان علیه السلام نام اصلى او ملیكه و دختر شیوعا پسر قیصر است‏

بشر بن سلیمان كه به خرید و فروش بردگان اشتغال داشت از اعقاب ابو ایوب انصارى است و از دوستان و یاران حضرت هادى و حضرت امام حسن عسكرى بوده است. مى‏گوید: سرور من امام ابو الحسن هادى (علیه السلام)امور شرعى مربوط به بندگان را به من آموخته بود و معمولا بدون اجازه ایشان خرید و فروش نمى‏كردم و از موارد شبهه پرهیز مى‏كردم و كم كم در این مورد شناخت من كامل شد و موارد حلال و حرام را مى‏شناختم. شبى كه در خانه خود بودم، چون پاسى از شب گذشت دیدم در خانه‏ام در سامرا كوبیده شد. شتابان بر در خانه دویدم و كافور خادم (2) فرستاده امام هادى را دیدم كه مرا به حضور ایشان فرا خواند. جامه پوشیدم و رفتم و چون وارد خانه شدم دیدم با پسرش امام حسن عسكرى گفتگو مى‏فرماید و خواهرش حكیمه هم پشت پرده نشسته بود. همین كه من نشستم امام هادى فرمود: اى بشر! تو از اعقاب انصار هستى و محبت و دوستى ما همواره در دلهاى شما بوده است و نسلها آن را از یك دیگر به ارث برده‏اند. من اكنون مى‏خواهم ترا به فضیلتى ویژه گردانم كه از دیگر شیعیان گوى سبقت ببرى و رازى را به تو مى‏گویم و ترا پى كارى مى‏فرستم كه آن را انجام دهى. آنگاه نامه‏یى كوچك به خط رومى نوشت و به زبان رومى و بر آن مهر خویش را زد و چنته‏یى زرد بیرون آورد كه در آن دویست و بیست دینار بود و فرمود:

این را بگیر و به بغداد برو و پیش از ظهر فلان روز در گذرگاه فرات حاضر باش و چون زورقهاى حامل بردگان و كنیزان برسد، گروه بسیارى از خریداران كه نمایندگان فرماندهان عباسى هستند و اندكى هم از جوانمردان عراق دور آنها را خواهند گرفت.

تو آن روز از دور مواظب برده فروشى به نام عمرو بن یزید باش تا آنكه كنیزى را كه داراى این صفات است و دو جامه حریر خوش رنگ و تازه بر تن دارد براى فروش عرضه كند. آن كنیز اجازه نمى‏دهد كه هیچ خریدارى روى او را بگشاید و به اندامش دست كشد، یا جامه از تنش كنار كشد. در این هنگام برده فروش او را مى‏زند و او به زبان رومى فریاد بر مى‏ آورد و معنى آن چنین است كه از حال خود و كشف حجاب خویش شكوه مى‏كند. در این هنگام یكى از خریداران خواهد گفت: این كنیز به سیصد دینار از من باشد كه عفت و پاكدامنى او موجب رغبت بیشتر من شد و آن كنیز به زبان عربى مى‏گوید: اگر در جامه سلیمان و بر تخت پادشاهى او ظاهر شوى در من هیچ گونه رغبتى براى تو ظاهر نخواهد شد و مالت را براى خودت نگهدار و بیهوده آن را خرج مكن. برده فروش به آن كنیز مى‏گوید: چاره چیست؟ ناچار تو را باید فروخت. كنیز مى‏گوید: این همه شتاب چرا؟ باید خریدارى باشد كه دل من به امانت و وفاى او آرام گیرد. در این هنگام تو برخیز و پیش عمرو بن یزید برده فروش روضة برو و به او بگو همراه من نامه كوچكى از یكى از اشراف است كه به لغت رومى و خط رومى نوشته و در آن كرم و وفا و خرد و سخاى خویش را نوشته است، اكنون این نامه را به او بده بخواند تا خوى و اخلاق نویسنده آن را بداند و اگر به او راضى شد و تمایل پیدا كرد من وكیل نویسنده هستم كه او را از تو بخرم.

بشر بن سلیمان مى‏گوید: من تمام دستورهاى سرور خودم حضرت هادى را انجام دادم. همین كه آن كنیز به نامه نگریست، به سختى و با صداى بلند گریست و به عمرو بن یزید گفت: باید مرا به نویسنده این نامه بفروشى و سوگند سخت خورد كه اگر از فروختن او خود دارى كند، خود را خواهد كشت. من در مورد قیمت با عمرو چانه مى‏زدم تا به همان مقدار كه در چنته بود به توافق رسیدیم و درست معادل همان مبلغ بود. و آن دوشیزه را در حالى كه شاد و خندان بود از او گرفتم و به خانه‏ اى كه در بغداد میرفتم بردم. او آرامش پیدا نكرد تا هنگامى كه دوباره نامه حضرت هادى را بیرون آورد و آن را بوسید و بر گونه و سینه خود نهاد. با شگفتى به او گفتم: نامه‏ اى را میبوسى كه صاحب آن را نمی شناسى؟ گفت: اى عاجز ناتوان كه میزان شناخت تو از منزلت اولاد پیامبران اندك است! گوش به من بسپار و دل به من بده كه چه می گویم.

من ملیكه دختر یشوعا و نوه قیصر پادشاه رومم و من از اعقاب حواریین هستم و نسب من به شمعون، وصى مسیح (علیه السلام)می رسد. اكنون به تو خبرى شگفت مى‏دهم. پدر بزرگم قیصر مى‏خواست مرا در سیزده سالگى به همسرى برادرزاده خود درآورد.

سیصد تن از اعقاب حواریین را كه همگى كشیش و راهب بودند جمع كرد و هفتصد تن از دیگر كشیشانى كه داراى اهمیت بودند و چهار هزار تن هم از فرماندهان سپاه و امیران لشكرها و سرپرستان عشایر دعوت كرد و از مال ویژه خود تختى آراسته به گوهرهاى گوناگون فراهم آورد و در حیاط كاخ قرار دادند و چهل پله داشت. چون برادرزاده‏ اش از آن تخت بالا رفت و صلیب‏ها را بر گرد او به گردش درآوردند و اسقفها خواستند مراسم ازدواج را انجام دهند و اوراق انجیل را منتشر كردند، ناگاه همه صلیبها از بالا به زیر فرو ریخت و پایه‏هاى تخت به لرزه درآمد و فرو افتاد و آن جوان كه به تخت بر شده بود مدهوش بر زمین افتاد. رنگ كشیشان پرید و لرزه بر اندامشان افتاد و سالارشان گفت: پادشاها! ما را ببخش و این نافرخندگیها كه آشكار شد دلیل بر زوال آیین مسیحى و مذهب ملكانى است. پدر بزرگم از این پیشامد سخت افسرده شد و فال بد زد و به كشیشان گفت: این ستونها و صلیبها را دوباره بر پا داریدو برادر این نگون بخت درمانده را فراخوانید و بیاورید تا این دختر را به او تزویج كنم و نحوست این با فرخندگى او برطرف شود و چون این كار را كردند، براى او هم همان پیش آمد كه براى نخستین و میهمانان پراكنده شدند و قیصر اندوهگین برخاست و به اندرون و حرم رفت و پرده‏ ها را برافكندند. در آن شب در خواب دیدم كه مسیح و شمعون و گروهى از حواریون در كاخ پدر بزرگم آمده‏ اند و منبرى از نور در آن نصب كرده‏اند كه سر بر آسمان می ساید و آن را همان جا نهاده‏اند كه پدرم تخت خود را نهاده است. در این هنگام محمد (صلی الله علیه و آله) و دامادش كه وصى اوست و گروهى از فرزندانش وارد شدند. مسیح پیش رفت و محمد (صلی الله علیه و آله)را در آغوش كشید و محمد (صلی الله علیه و آله)به مسیح (علیه السلام)فرمود: اى روح الله! من آمده‏ ام كه از وصى تو شمعون، دخترش ملیكه را براى پسرم خواستگارى كنم و با دست خود به ابو محمد پسر نویسنده این نامه اشاره فرمود. مسیح (علیه السلام)به شمعون نگریست و گفت: اى شمعون! شرف به سوى تو روى آورده است و پیوند خویشاوندى خود را با نسل محمد (صلی الله علیه و آله)استوار كن. گفت: چنین كردم.

محمد (صلی الله علیه و آله)بر آن منبر رفت و خواستگارى فرمود و خطبه عقد را ایراد كرد و مرا به همسرى فرزند خویش درآورد و مسیح (علیه السلام)و فرزندان محمد (صلی الله علیه و آله)گواهان عقد بودند. چون بیدار شدم ترسیدم كه اگر این خواب را به پدر و پدر بزرگ خویش بگویم مرا بكشند و آن را پوشیده داشتم و براى آنان آشكار نساختم و سینه‏ ام چنان از محبت ابو محمد آكنده شد كه نتوانستم هیچ چیز بخورم و بیاشامم و سخت نزار و ناتوان شدم و بیمار گردیدم. هیچ پزشكى در شهرهاى روم باقى نماند مگر اینكه پدر بزرگم او را آورد و از داروى من پرسید و چون ناامید شد به من گفت: اى نور چشم من! آیا خواسته و خواهشى دارى كه در این دنیا برآورم؟ گفتم: پدر بزرگ جان! درهاى گشایش را به روى خود بسته مى‏بینم. ولى مناسب است كه از اسیران مسلمان كه در زندان تو هستند بند و زنجیر بردارى و از شكنجه ایشان دست بدارى و بر آنان منت نهى و نوید آزادى دهى. امیدوارم كه مسیح و مادرش سلامت مرا به من ارزانى دارند. و چون پدر بزرگم چنین كرد، اندكى تجلد و چابكى كردم و خود را سالم‏تر نشان دادم و اندكى خوراك خوردم و او نسبت به اسیران محبت و كرم بیشتر مبذول مى‏داشت. پس از چهارده شب دوباره در خواب دیدم كه سرور زنان هر دو جهان فاطمه (سلام الله علیها)در حالى كه مریم (سلام الله علیها)و هزار تن از خدمتكاران بهشت همراهش بودند به دیدار من آمد. و مریم (سلام الله علیها)به من فرمود: این بانوى بانوان دو جهان و مادر شوهرت ابو محمد است.

من به دامن فاطمه (سلام الله علیها)آویختم و گریستم و از اینكه ابو محمد به دیدار من نمى‏آید شكوه كردم. فاطمه (سلام الله علیها)فرمود: پسرم ابو محمد تا هنگامى كه تو مشرك باشى به دیدار تو نمى‏آید و نباید بر آیین مسیحیان باشى و این خواهرم مریم (سلام الله علیها)از آیین تو به پیشگاه خداوند بیزارى مى‏جوید. اكنون اگر خواهان رضایت خدا و مسیح و مریم هستى و طالب دیدار ابو محمدى بگو: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول اللَّه. چون این دو گواهى را بر زبان آوردم، فاطمه (سلام الله علیها)مرا به سینه خود چسباند و مرا خوشدل فرمود و گفت: اكنون توقع آن را داشته باش كه ابو محمد به دیدار تو آید و من او را پیش تو خواهم فرستاد. بیدار شدم و منتظر دیدار ابو محمد بودم.

شب بعد او را در خواب دیدم و گویا چنین به او مى‏گفتم: كه اى حبیب من! پس از آنكه دل من سراپا از محبت تو آكنده شد به من بی مهرى فرمودى؟

گفت: تأخیر و خوددارى من از دیدار تو فقط به سبب شرك تو بود و اكنون كه به راستى مسلمان‏ شده‏ اى، همه شب در خواب پیش تو مى‏آیم، تا خداوند در بیدارى ما را به یك دیگر رساند و از آن زمان تاكنون هیچ شب دیدار خود را در خواب از من قطع نفرموده است.

بشر مى‏گوید: به او گفتم پس چگونه اسیر شدى؟

گفت: در یكى از شبها در خواب، ابو محمد (علیه السلام)به من فرمود: به زودى در فلان روز پدر بزرگت لشكرهایى به جنگ مسلمانان مى‏فرستد و سپس خود از پى ایشان روان میشود. تو هم به طور ناشناس و در لباس خدمتكاران همراه دیگر زنها از فلان راه به آنان بپیوند. من چنان كردم و ناگاه پیشتازان مسلمانان بر ما تاختند و من هم اسیر شدم. بدون اینكه كسى تاكنون متوجه شده باشد كه من نوه قیصر روم هستم. به تو هم اكنون خودم این موضوع را گفتم. كسى كه من در سهم او قرار گرفتم چون از نام من پرسید نام خویش را از او پنهان داشتم و گفتم نامم نرگس است.

گفت: آرى، این نام از نامهاى كنیزان است.

من گفتم: عجیب است كه تو رومى هستى و این چنین عربى سخن میگویى.

گفت:آرى، پدر بزرگم از شدت كوششى كه در راه آموختن فرهنگ و ادب به من داشت به یكى از بانوان كه مترجم بود دستور داد صبح و شام پیش من آید و به من عربى بیاموزد و چنان شد كه زبان من به آن زبان این چنین گویا شد.

بشر مى‏گوید: چون او را به سامرا و حضور مولاى خود امام ابو الحسن هادى بردم، آن حضرت به او گفت: عزت مسلمانى و اسلام و خوارى و زبونى مسیحیت، شرف محمد (صلی الله علیه و آله)و خاندانش را چگونه دیدى؟

گفت: اى پسر رسول خدا! چگونه براى تو چیزى را كه از من به آن آگاه‏ترى وصف كنم؟

امام هادى فرمود: می خواهم به تو پاداشى بدهم. آیا ده هزار درهم را خوشتر می دارى یا مژده‏ اى را كه در آن شرف جاودانه است؟ گفت: آن مژده را.

فرمود: ترا مژده باد به پسرى كه خاور و باختر جهان را به ملك خویش در می آورد و جهان را از عدل و داد آكنده می سازد پس از آنكه از ظلم و ستم آكنده باشد.

نرجس پرسید: از چه كسى؟

فرمود: از همان كس كه پیامبر (صلی الله علیه و آله)ترا براى او در فلان شب از فلان ماه خواستگارى و عقد فرمود.

گفت: از مسیح یا وصى او؟

فرمود: مسیح (علیه السلام)و وصى او ترا به همسرى چه كسى درآوردند؟

گفت: آیا كنیه پسر شما ابو محمد است؟

فرمود: آیا او را مى‏شناسى؟

گفت: مگر از شبى كه به دست مادرش بانوى بانوان دو جهان مسلمان شده ‏ام شبى گذشته كه به دیدار من نیامده باشد؟ در این هنگام حضرت هادى به خدمتكار خود كافور، فرمودند خواهرم حكیمه را فرا خوان، و چون آمد به او فرمودند: این همان است.

حكیمه مدتى نرجس را در آغوش گرفت و سؤال مى‏كرد و حضرت هادى فرمود: اى دختر رسول خدا! او را به خانه خود ببر و فرایض دینى را به او بیاموز كه او همسر ابو محمد و مادر قائم (عجل الله فرجه)است.(3)

--------------------------------------------------

(1) روضة الواعظین-ترجمه مهدوى دامغانى، ص: 411-416

(2) در كتب رجال فقط نام این مرد كه مورد اعتماد و وثوق است آمده است. رك. به: صفحه 155 رجال، ابن داود حلى، چاپ 1392 قمرى، نجف.

(3) این موضوع با ذكر سلسله اسناد در كتاب الغیبه شیخ طوسى صفحه 124 چاپ نجف و در كمال الدین و تمام النعمه شیخ صدوق، ص 417، ج 2، چاپ 1363 خورشیدى آمده است.




طبقه بندی: اباصالح المهدی، رابطه معصومین با امام زمان، اخبار در مورد امام زمان،
برچسب ها: الله، رسول الله، حضرت فاطمه، حضرت مریم، خواستگاری، عقد، خواب،
[ چهارشنبه 16 بهمن 1392 ] [ 11:52 ب.ظ ] [ داعی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

این وبلاگ در مورد امام زمان(عجل الله فرجه) می باشد.
هدف ما زمینه سازی برای ظهور امام زمان است و در طول این هدف قصد شناساندن امام زمان را به صورت همگانی داریم.
یا علی
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب