تبلیغات
جزیره خضراء
جزیره خضراء
یا لثارات الحسین (سلام الله علیه) 
قالب وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحیم

انتقال
با عرض سلام و پوزش بخاطر به روز نكردن وبلاگ
وبلاگ جزیره خضرا در حال انتقال به وبلاگ امپراطورهای عالم است
مطالب این وبلاگ با حفظ این وبلاگ به وبلاگ امپراطورهای عالم منتقل می شود.
وبلاگ امپراطور های عالم: http://emperatoor-bb.mihanblog.com
یا علی مدد
یا رب الزینب بحق الزینب اشف صدر الزینب بظهور الحجة



طبقه بندی: اباصالح المهدی،
برچسب ها: الله، امپراطور، وبلاگ، عالم، جزیره، جزیره خضرا، انتقال،
[ سه شنبه 20 خرداد 1393 ] [ 01:17 ق.ظ ] [ داعی ] [ نظرات ]
بسم الله الرحمن الرحیم

مهدى علیه السلام وقتى خروج مى‏كند كه مردم از ظهور او مأیوس شوند
ابان بن عقبه میگوید: از ابن عباس شنیدم كه میگفت: خدا مهدى علیه السّلام را بعد از آنكه (مردم) مأیوس مى‏شوند مبعوث خواهد كرد حتى اینكه مردم میگویند: مهدى در كار نیست و انصار او از اهل شام هستند، شماره یاران او سیصد و سیزده نفر كه مساوى با عدد اصحاب بدر است از شام بسوى او میروند تا اینكه او را از بین مكه از خانه‏اى كه نزدیك صفا است خارج میكنند و باكراه با او بیعت مى‏كنند پس بآن حضرت اقتداء میكنند و دو ركعت نماز مسافر نزدیك مقام میخوانند بعد از آن، آن حضرت بمنبر میرود.
قتاده از رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله روایت كرده كه فرمود: جمعیت‏هاى عراق و پهلوانان شام نزد مهدى علیه السّلام مى‏آیند و بین ركن و مقام با او بیعت میكنند.(1)
------------------------------
(1) فتنه و آشوبهاى آخر الزمان(ترجمه ملاحم و فتن)، ص: 47،باب صد و بیست و ششم




طبقه بندی: اخبار در مورد امام زمان، دنیا قبل از ظهور،
برچسب ها: الله، مهدی، ظهور، مأیوس، اصحاب، منبر، عباس،
[ پنجشنبه 28 فروردین 1393 ] [ 01:28 ق.ظ ] [ داعی ] [ نظرات ]
بسم الله الرحمن الرحیم

مناجات با امام زمان(عجل الله فرجه)

به سوی ما بنما دلبرا نظر، گاهی         

به غمزه ای دل دیوانه را ببر، گاهی

عنایتی،نظری،گوشه چشمی ای آقا         

به این گدای نشسته به پشت در، گاهی

نگویمت که همیشه حزین هجرانم         

ولی صدا زدمت، با دو چشم تر، گاهی

نگویمت که مقیمم همیشه در کویت        

ولی نهاده ام به در خانه تو سر، گاهی

برای فاطمه(س)،تنها گرفته ای روضه        

به عاشقان بده از مجلست خبر،گاهی

بَدم اگر چه ولی بهر مادرت زهرا(س)         

کشیده ام به خدا ناله از جگر، گاهی

فدای سوز قنوت نماز نافله ات             

چه میشود که ببینم تو را سحرگاهی

ز کوچه ای که دلم را گرفتی و رفتی             

نگویمت که هماره، ولی گذر، گاهی





طبقه بندی: اشعار مهدوی،
برچسب ها: الله، امام، امام زمان، مناجات، نماز، گاهی، قنوت،
[ پنجشنبه 15 اسفند 1392 ] [ 10:13 ب.ظ ] [ داعی ] [ نظرات ]
بسم الله الرحمن الرحیم

سال نو

کاش تا آخر این لحظه بیایی مولا

سال را از کف غم‌ها بربایی مولا

 

سال‌هایی که سرانجام بدون تو گذشت

همه دم بود پر از آه سُرایی مولا

 

سال‌ها سفره‌ ما سین سکوتت را داشت

هفت منزل غزل ناب خدایی مولا

 

کاش تا آخر این هفته پر از نور کنی

هستی اهل جهان را... تو صفایی مولا

 

دست روی سر ما اهل تبسم بکشی

تو که مولای تمام شهدایی مولا

 

مادرم بی‌نظری بر رخ ماهت پر زد

رفت تا وسعت اقلیم رهایی مولا

 

آرزوهای قشنگی‌ست درون دل‌مان

مثلا از رخ خود پرده‌گشایی مولا

 

سال دارد به‌خدا باز به فرجام رسد

سال نو می‌رسد آرام... کجایی مولا؟





طبقه بندی: اشعار مهدوی،
برچسب ها: الله، سال نو، سال، شهدا، مولا، غزل، غم،
[ جمعه 25 بهمن 1392 ] [ 05:49 ب.ظ ] [ داعی ] [ نظرات ]
بسم الله الرحمن الرحیم

آرزوى دیدار امام قائم علیه السّلام در تندرستى و عافیت‏
معاویة بن عمّار از امام صادق علیه السّلام روایت مى‏ كند كه فرمود: هر گاه كسى از شما آرزوى دیدار حضرت قائم علیه السّلام را كند باید آرزو كند كه این دیدار در تندرستى و عافیت باشد، زیرا خداوند، محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم را به مهر و مهربانى مبعوث فرمود و حضرت قائم علیه السّلام را براى انتقام گرفتن برخواهد انگیخت.(1)
-------------------------------------------------------------------------
(1) بهشت كافى-ترجمه روضه كافى، ص: 277




طبقه بندی: اخبار در مورد امام زمان،
برچسب ها: الله، پیامبر، امام، امام صادق، امام قائم، آرزو، دیدار،
[ پنجشنبه 24 بهمن 1392 ] [ 05:52 ب.ظ ] [ داعی ] [ نظرات ]
بسم الله الرحمن الرحیم

ظهور امام قائم علیه السّلام بر منبر كوفه
امام صادق علیه السّلام فرمود: گویى من حضرت قائم علیه السّلام را بر منبر كوفه مى‏بینم كه قبایى بر تن دارد و از جیب قباى خود نامه‏اى را كه به طلا مهر شده بیرون مى‏ آورد و مهر را مى‏ شكند و نامه را براى مردم مى‏ خواند، و در اثر شنیدن مضمون آن، مردمان همچون گله گوسفند از پیرامون او برمند و كسى جز رؤسا باقى نماند و او سخن دیگرى گوید، و مردم فرارى چون پناهگاهى نیابند به سوى آن حضرت باز گردند، و البتّه من سخنى را كه او خواهد گفت مى‏ دانم.(1)
------------------------------------------------------------
(1) بهشت كافى-ترجمه روضه كافى، ص: 214




طبقه بندی: اخبار در مورد امام زمان،
برچسب ها: الله، امام، امام صادق، امام قائم، ظهور، کوفه، منبر،
[ سه شنبه 22 بهمن 1392 ] [ 09:00 ب.ظ ] [ داعی ] [ نظرات ]
بسم الله الرحمن الرحیم

دو علامت براى ظهور امام قائم علیه السّلام‏
بدر بن خلیل ازدى مى‏گوید: در محضر امام باقر علیه السّلام نشسته بودم. حضرت فرمود: پیش از قیام حضرت قائم علیه السّلام دو نشانه پدید آید كه از روز هبوط آدم چنین چیزى پدید نیامده، یكى آنكه خورشید در نیمه ماه رمضان و دیگر آنكه ماه در آخر رمضان بگیرد. مردى گفت: اى فرزند پیامبر خدا! معمولا خورشید در آخر ماه مى‏گیرد و ماه در نیمه آن، امام باقر علیه السّلام فرمود: آنچه را تو مى‏ گویى من مى‏دانم لیكن این، دو نشانه است كه از هنگام هبوط آدم دیده نشده است.(1)
--------------------------------------------------------------------
(1) بهشت كافى-ترجمه روضه كافى، ص: 257




طبقه بندی: دنیا قبل از ظهور،
برچسب ها: الله، امام، امام باقر، امام قائم، نشانه، ظهور، رمضان،
[ یکشنبه 20 بهمن 1392 ] [ 09:10 ب.ظ ] [ داعی ] [ نظرات ]
بسم الله الرحمن الرحیم

قیام امام قائم علیه السّلام در قرآن‏
 از امام صادق علیه السّلام در باره آیه شریفه: سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ ... (1) پرسش كردند و حضرت علیه السّلام در پاسخ فرمود: مقصود به زمین فرو شدن و مسخ شدن و پرتاب شدن است. راوى مى ‏گوید: عرض كردم: تا براى آنها آشكار شود؟ فرمود: این سخن را رها كن، مقصود قیام امام قائم است.(2)
------------------------------------------------------------------
(1) « زودا كه آیات قدرت خود را در آفاق و در وجود خودشان به آنها نشان خواهیم داد تا بر ایشان آشكار شود كه اوست حق»( سوره فصّلت/ آیه 53).
(2) بهشت كافى-ترجمه روضه كافى، ص: 213




طبقه بندی: اخبار در مورد امام زمان،
برچسب ها: الله، امام، امام صادق، قائم، قیام، قرآن، بهشت،
[ جمعه 18 بهمن 1392 ] [ 04:42 ب.ظ ] [ داعی ] [ نظرات ]

بسم الله الرحمن الرحیم


حضرت نرجس خاتون(سلام الله علیها)(1)

حضرت نرجس خاتون مادر امام زمان علیه السلام نام اصلى او ملیكه و دختر شیوعا پسر قیصر است‏

بشر بن سلیمان كه به خرید و فروش بردگان اشتغال داشت از اعقاب ابو ایوب انصارى است و از دوستان و یاران حضرت هادى و حضرت امام حسن عسكرى بوده است. مى‏گوید: سرور من امام ابو الحسن هادى (علیه السلام)امور شرعى مربوط به بندگان را به من آموخته بود و معمولا بدون اجازه ایشان خرید و فروش نمى‏كردم و از موارد شبهه پرهیز مى‏كردم و كم كم در این مورد شناخت من كامل شد و موارد حلال و حرام را مى‏شناختم. شبى كه در خانه خود بودم، چون پاسى از شب گذشت دیدم در خانه‏ام در سامرا كوبیده شد. شتابان بر در خانه دویدم و كافور خادم (2) فرستاده امام هادى را دیدم كه مرا به حضور ایشان فرا خواند. جامه پوشیدم و رفتم و چون وارد خانه شدم دیدم با پسرش امام حسن عسكرى گفتگو مى‏فرماید و خواهرش حكیمه هم پشت پرده نشسته بود. همین كه من نشستم امام هادى فرمود: اى بشر! تو از اعقاب انصار هستى و محبت و دوستى ما همواره در دلهاى شما بوده است و نسلها آن را از یك دیگر به ارث برده‏اند. من اكنون مى‏خواهم ترا به فضیلتى ویژه گردانم كه از دیگر شیعیان گوى سبقت ببرى و رازى را به تو مى‏گویم و ترا پى كارى مى‏فرستم كه آن را انجام دهى. آنگاه نامه‏یى كوچك به خط رومى نوشت و به زبان رومى و بر آن مهر خویش را زد و چنته‏یى زرد بیرون آورد كه در آن دویست و بیست دینار بود و فرمود:

این را بگیر و به بغداد برو و پیش از ظهر فلان روز در گذرگاه فرات حاضر باش و چون زورقهاى حامل بردگان و كنیزان برسد، گروه بسیارى از خریداران كه نمایندگان فرماندهان عباسى هستند و اندكى هم از جوانمردان عراق دور آنها را خواهند گرفت.

تو آن روز از دور مواظب برده فروشى به نام عمرو بن یزید باش تا آنكه كنیزى را كه داراى این صفات است و دو جامه حریر خوش رنگ و تازه بر تن دارد براى فروش عرضه كند. آن كنیز اجازه نمى‏دهد كه هیچ خریدارى روى او را بگشاید و به اندامش دست كشد، یا جامه از تنش كنار كشد. در این هنگام برده فروش او را مى‏زند و او به زبان رومى فریاد بر مى‏ آورد و معنى آن چنین است كه از حال خود و كشف حجاب خویش شكوه مى‏كند. در این هنگام یكى از خریداران خواهد گفت: این كنیز به سیصد دینار از من باشد كه عفت و پاكدامنى او موجب رغبت بیشتر من شد و آن كنیز به زبان عربى مى‏گوید: اگر در جامه سلیمان و بر تخت پادشاهى او ظاهر شوى در من هیچ گونه رغبتى براى تو ظاهر نخواهد شد و مالت را براى خودت نگهدار و بیهوده آن را خرج مكن. برده فروش به آن كنیز مى‏گوید: چاره چیست؟ ناچار تو را باید فروخت. كنیز مى‏گوید: این همه شتاب چرا؟ باید خریدارى باشد كه دل من به امانت و وفاى او آرام گیرد. در این هنگام تو برخیز و پیش عمرو بن یزید برده فروش روضة برو و به او بگو همراه من نامه كوچكى از یكى از اشراف است كه به لغت رومى و خط رومى نوشته و در آن كرم و وفا و خرد و سخاى خویش را نوشته است، اكنون این نامه را به او بده بخواند تا خوى و اخلاق نویسنده آن را بداند و اگر به او راضى شد و تمایل پیدا كرد من وكیل نویسنده هستم كه او را از تو بخرم.

بشر بن سلیمان مى‏گوید: من تمام دستورهاى سرور خودم حضرت هادى را انجام دادم. همین كه آن كنیز به نامه نگریست، به سختى و با صداى بلند گریست و به عمرو بن یزید گفت: باید مرا به نویسنده این نامه بفروشى و سوگند سخت خورد كه اگر از فروختن او خود دارى كند، خود را خواهد كشت. من در مورد قیمت با عمرو چانه مى‏زدم تا به همان مقدار كه در چنته بود به توافق رسیدیم و درست معادل همان مبلغ بود. و آن دوشیزه را در حالى كه شاد و خندان بود از او گرفتم و به خانه‏ اى كه در بغداد میرفتم بردم. او آرامش پیدا نكرد تا هنگامى كه دوباره نامه حضرت هادى را بیرون آورد و آن را بوسید و بر گونه و سینه خود نهاد. با شگفتى به او گفتم: نامه‏ اى را میبوسى كه صاحب آن را نمی شناسى؟ گفت: اى عاجز ناتوان كه میزان شناخت تو از منزلت اولاد پیامبران اندك است! گوش به من بسپار و دل به من بده كه چه می گویم.

من ملیكه دختر یشوعا و نوه قیصر پادشاه رومم و من از اعقاب حواریین هستم و نسب من به شمعون، وصى مسیح (علیه السلام)می رسد. اكنون به تو خبرى شگفت مى‏دهم. پدر بزرگم قیصر مى‏خواست مرا در سیزده سالگى به همسرى برادرزاده خود درآورد.

سیصد تن از اعقاب حواریین را كه همگى كشیش و راهب بودند جمع كرد و هفتصد تن از دیگر كشیشانى كه داراى اهمیت بودند و چهار هزار تن هم از فرماندهان سپاه و امیران لشكرها و سرپرستان عشایر دعوت كرد و از مال ویژه خود تختى آراسته به گوهرهاى گوناگون فراهم آورد و در حیاط كاخ قرار دادند و چهل پله داشت. چون برادرزاده‏ اش از آن تخت بالا رفت و صلیب‏ها را بر گرد او به گردش درآوردند و اسقفها خواستند مراسم ازدواج را انجام دهند و اوراق انجیل را منتشر كردند، ناگاه همه صلیبها از بالا به زیر فرو ریخت و پایه‏هاى تخت به لرزه درآمد و فرو افتاد و آن جوان كه به تخت بر شده بود مدهوش بر زمین افتاد. رنگ كشیشان پرید و لرزه بر اندامشان افتاد و سالارشان گفت: پادشاها! ما را ببخش و این نافرخندگیها كه آشكار شد دلیل بر زوال آیین مسیحى و مذهب ملكانى است. پدر بزرگم از این پیشامد سخت افسرده شد و فال بد زد و به كشیشان گفت: این ستونها و صلیبها را دوباره بر پا داریدو برادر این نگون بخت درمانده را فراخوانید و بیاورید تا این دختر را به او تزویج كنم و نحوست این با فرخندگى او برطرف شود و چون این كار را كردند، براى او هم همان پیش آمد كه براى نخستین و میهمانان پراكنده شدند و قیصر اندوهگین برخاست و به اندرون و حرم رفت و پرده‏ ها را برافكندند. در آن شب در خواب دیدم كه مسیح و شمعون و گروهى از حواریون در كاخ پدر بزرگم آمده‏ اند و منبرى از نور در آن نصب كرده‏اند كه سر بر آسمان می ساید و آن را همان جا نهاده‏اند كه پدرم تخت خود را نهاده است. در این هنگام محمد (صلی الله علیه و آله) و دامادش كه وصى اوست و گروهى از فرزندانش وارد شدند. مسیح پیش رفت و محمد (صلی الله علیه و آله)را در آغوش كشید و محمد (صلی الله علیه و آله)به مسیح (علیه السلام)فرمود: اى روح الله! من آمده‏ ام كه از وصى تو شمعون، دخترش ملیكه را براى پسرم خواستگارى كنم و با دست خود به ابو محمد پسر نویسنده این نامه اشاره فرمود. مسیح (علیه السلام)به شمعون نگریست و گفت: اى شمعون! شرف به سوى تو روى آورده است و پیوند خویشاوندى خود را با نسل محمد (صلی الله علیه و آله)استوار كن. گفت: چنین كردم.

محمد (صلی الله علیه و آله)بر آن منبر رفت و خواستگارى فرمود و خطبه عقد را ایراد كرد و مرا به همسرى فرزند خویش درآورد و مسیح (علیه السلام)و فرزندان محمد (صلی الله علیه و آله)گواهان عقد بودند. چون بیدار شدم ترسیدم كه اگر این خواب را به پدر و پدر بزرگ خویش بگویم مرا بكشند و آن را پوشیده داشتم و براى آنان آشكار نساختم و سینه‏ ام چنان از محبت ابو محمد آكنده شد كه نتوانستم هیچ چیز بخورم و بیاشامم و سخت نزار و ناتوان شدم و بیمار گردیدم. هیچ پزشكى در شهرهاى روم باقى نماند مگر اینكه پدر بزرگم او را آورد و از داروى من پرسید و چون ناامید شد به من گفت: اى نور چشم من! آیا خواسته و خواهشى دارى كه در این دنیا برآورم؟ گفتم: پدر بزرگ جان! درهاى گشایش را به روى خود بسته مى‏بینم. ولى مناسب است كه از اسیران مسلمان كه در زندان تو هستند بند و زنجیر بردارى و از شكنجه ایشان دست بدارى و بر آنان منت نهى و نوید آزادى دهى. امیدوارم كه مسیح و مادرش سلامت مرا به من ارزانى دارند. و چون پدر بزرگم چنین كرد، اندكى تجلد و چابكى كردم و خود را سالم‏تر نشان دادم و اندكى خوراك خوردم و او نسبت به اسیران محبت و كرم بیشتر مبذول مى‏داشت. پس از چهارده شب دوباره در خواب دیدم كه سرور زنان هر دو جهان فاطمه (سلام الله علیها)در حالى كه مریم (سلام الله علیها)و هزار تن از خدمتكاران بهشت همراهش بودند به دیدار من آمد. و مریم (سلام الله علیها)به من فرمود: این بانوى بانوان دو جهان و مادر شوهرت ابو محمد است.

من به دامن فاطمه (سلام الله علیها)آویختم و گریستم و از اینكه ابو محمد به دیدار من نمى‏آید شكوه كردم. فاطمه (سلام الله علیها)فرمود: پسرم ابو محمد تا هنگامى كه تو مشرك باشى به دیدار تو نمى‏آید و نباید بر آیین مسیحیان باشى و این خواهرم مریم (سلام الله علیها)از آیین تو به پیشگاه خداوند بیزارى مى‏جوید. اكنون اگر خواهان رضایت خدا و مسیح و مریم هستى و طالب دیدار ابو محمدى بگو: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول اللَّه. چون این دو گواهى را بر زبان آوردم، فاطمه (سلام الله علیها)مرا به سینه خود چسباند و مرا خوشدل فرمود و گفت: اكنون توقع آن را داشته باش كه ابو محمد به دیدار تو آید و من او را پیش تو خواهم فرستاد. بیدار شدم و منتظر دیدار ابو محمد بودم.

شب بعد او را در خواب دیدم و گویا چنین به او مى‏گفتم: كه اى حبیب من! پس از آنكه دل من سراپا از محبت تو آكنده شد به من بی مهرى فرمودى؟

گفت: تأخیر و خوددارى من از دیدار تو فقط به سبب شرك تو بود و اكنون كه به راستى مسلمان‏ شده‏ اى، همه شب در خواب پیش تو مى‏آیم، تا خداوند در بیدارى ما را به یك دیگر رساند و از آن زمان تاكنون هیچ شب دیدار خود را در خواب از من قطع نفرموده است.

بشر مى‏گوید: به او گفتم پس چگونه اسیر شدى؟

گفت: در یكى از شبها در خواب، ابو محمد (علیه السلام)به من فرمود: به زودى در فلان روز پدر بزرگت لشكرهایى به جنگ مسلمانان مى‏فرستد و سپس خود از پى ایشان روان میشود. تو هم به طور ناشناس و در لباس خدمتكاران همراه دیگر زنها از فلان راه به آنان بپیوند. من چنان كردم و ناگاه پیشتازان مسلمانان بر ما تاختند و من هم اسیر شدم. بدون اینكه كسى تاكنون متوجه شده باشد كه من نوه قیصر روم هستم. به تو هم اكنون خودم این موضوع را گفتم. كسى كه من در سهم او قرار گرفتم چون از نام من پرسید نام خویش را از او پنهان داشتم و گفتم نامم نرگس است.

گفت: آرى، این نام از نامهاى كنیزان است.

من گفتم: عجیب است كه تو رومى هستى و این چنین عربى سخن میگویى.

گفت:آرى، پدر بزرگم از شدت كوششى كه در راه آموختن فرهنگ و ادب به من داشت به یكى از بانوان كه مترجم بود دستور داد صبح و شام پیش من آید و به من عربى بیاموزد و چنان شد كه زبان من به آن زبان این چنین گویا شد.

بشر مى‏گوید: چون او را به سامرا و حضور مولاى خود امام ابو الحسن هادى بردم، آن حضرت به او گفت: عزت مسلمانى و اسلام و خوارى و زبونى مسیحیت، شرف محمد (صلی الله علیه و آله)و خاندانش را چگونه دیدى؟

گفت: اى پسر رسول خدا! چگونه براى تو چیزى را كه از من به آن آگاه‏ترى وصف كنم؟

امام هادى فرمود: می خواهم به تو پاداشى بدهم. آیا ده هزار درهم را خوشتر می دارى یا مژده‏ اى را كه در آن شرف جاودانه است؟ گفت: آن مژده را.

فرمود: ترا مژده باد به پسرى كه خاور و باختر جهان را به ملك خویش در می آورد و جهان را از عدل و داد آكنده می سازد پس از آنكه از ظلم و ستم آكنده باشد.

نرجس پرسید: از چه كسى؟

فرمود: از همان كس كه پیامبر (صلی الله علیه و آله)ترا براى او در فلان شب از فلان ماه خواستگارى و عقد فرمود.

گفت: از مسیح یا وصى او؟

فرمود: مسیح (علیه السلام)و وصى او ترا به همسرى چه كسى درآوردند؟

گفت: آیا كنیه پسر شما ابو محمد است؟

فرمود: آیا او را مى‏شناسى؟

گفت: مگر از شبى كه به دست مادرش بانوى بانوان دو جهان مسلمان شده ‏ام شبى گذشته كه به دیدار من نیامده باشد؟ در این هنگام حضرت هادى به خدمتكار خود كافور، فرمودند خواهرم حكیمه را فرا خوان، و چون آمد به او فرمودند: این همان است.

حكیمه مدتى نرجس را در آغوش گرفت و سؤال مى‏كرد و حضرت هادى فرمود: اى دختر رسول خدا! او را به خانه خود ببر و فرایض دینى را به او بیاموز كه او همسر ابو محمد و مادر قائم (عجل الله فرجه)است.(3)

--------------------------------------------------

(1) روضة الواعظین-ترجمه مهدوى دامغانى، ص: 411-416

(2) در كتب رجال فقط نام این مرد كه مورد اعتماد و وثوق است آمده است. رك. به: صفحه 155 رجال، ابن داود حلى، چاپ 1392 قمرى، نجف.

(3) این موضوع با ذكر سلسله اسناد در كتاب الغیبه شیخ طوسى صفحه 124 چاپ نجف و در كمال الدین و تمام النعمه شیخ صدوق، ص 417، ج 2، چاپ 1363 خورشیدى آمده است.




طبقه بندی: اباصالح المهدی، رابطه معصومین با امام زمان، اخبار در مورد امام زمان،
برچسب ها: الله، رسول الله، حضرت فاطمه، حضرت مریم، خواستگاری، عقد، خواب،
[ پنجشنبه 17 بهمن 1392 ] [ 12:52 ق.ظ ] [ داعی ] [ نظرات ]
بسم الله الرحمن الرحیم

مناجات با امام زمان(عجل الله فرجه)
آقابه ماهم سربزن ماهم گدائیم              
دراین بیابان گم شدیم اصلاً کجائیم؟

نوری بده دراین شب تار جهنم             
تا پا برهنه،سینه زن،پیشت بیائیم

در روضه ها گرچه به دنبال تو هستیم      
اما پس ازگریه فراموشت نمائیم

قطعاً اگر اینجا نمی آیی دلیلش             
این است که مامثل کاهی بی بهائیم

ما را به جرم عشقبازی دست بستند!       
آقا خدایی جان تومابی حیائیم؟

اصلاً کنار تو نشستن کار ما نیست         
 اما به راه دوستانت خاک پائیم

فردا به روی سینه های ما نوشته:          
ما سینه زنهای عموجان شمائیم

آقا بگو تا زیر پای تو بیافتیم               
با روسیاهی باز اما بی ریائیم

هرشب میان خواب و رؤیا با پردل       
از زائران سرزمین کربلائیم

شاعر: مهدی نظری



طبقه بندی: اشعار مهدوی،
برچسب ها: الله، مناجات، امام، امام زمان، سینه زنی، روضه عشق، کربلا،
[ سه شنبه 15 بهمن 1392 ] [ 01:03 ق.ظ ] [ داعی ] [ نظرات ]
بسم الله الرحمن الرحیم

اذن خواستن از امام (علیه السلام)

شخصى به نام ابو جعفر مى‏گوید: بچّه‏اى براى ما متولد شد، براى آن حضرت نامه نوشتم و براى تطهیرش(1) روز هفتم، اذن خواستم. پاسخ آمد: نه، پس آن بچّه روز هفتم مرد. بعد از آن، خبر مرگ كودك را به امام نوشتم، در پاسخ نوشت: «خداوند به جاى او، دیگرى را به تو مى‏دهد و نامش را «احمد» بگذار و بعد از او هم «جعفر» است. همان طور شد كه حضرت فرموده بود.

و باز نامه نوشتم و در باره دو چیز سؤال كردم و خواستم مسأله سوم را بنویسم كه‏ با خود گفتم: شاید بدش بیاید.

پاسخ نامه آمد و به هر دو مسأله به اضافه مسأله سوم كه ننوشته بودم، پاسخ داده بود(2).(3)

-----------------------------------------

(1) اسم رمز امام زمان- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشریف-.

(2) اصول كافى: 1/ 522، حدیث 17. ارشاد مفید: 399.

(3) جلوه‏هاى اعجاز معصومین علیهم السلام، ص: 508و509




طبقه بندی: معجزات امام زمان، نامه های امام زمان،
برچسب ها: الله، امام، امام زمان، نامه، رمز، اصول كافی، اعجاز،
[ جمعه 11 بهمن 1392 ] [ 09:00 ب.ظ ] [ داعی ] [ نظرات ]
بسم الله الرحمن الرحیم

كیفیت خروج امام زمان (عجل الله فرجه )

سعید خراسانى از امام صادق و او هم از پدر بزرگوارش امام باقر- علیهما السّلام- نقل مى‏كند: وقتى كه قائم- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشریف- در مكه خروج نماید و اراده مى‏كند كه به سوى كوفه برود؛ منادى ندا مى‏كند: «آگاه باشید! هیچ یك از شما نباید خوردنى و نوشیدنى بردارد».

چون او سنگ حضرت موسى را كه از آن دوازده چشمه جارى شد، با خود دارد و در هر منزلى كه فرود مى‏آید، آن را نصب مى‏كند و چشمه‏ها از او جارى مى‏شوند، گرسنگان سیر مى‏گردند و تشنگان سیراب خواهند شد. و این، تا كوفه زاد و توشه آنان مى‏گردد. وقتى كه پشت كوفه رسیدند، دائما از آن آب و شیر مى‏جوشد. و هر كس گرسنه باشد سیر و هر كس تشنه باشد، سیراب مى‏شود(1).(2)

--------------------------------------------

(1) اصول كافى: 1/ 231، حدیث 3.

(2) جلوه‏هاى اعجاز معصومین علیهم السلام، ص: 500




طبقه بندی: اخبار در مورد امام زمان، معجزات امام زمان،
برچسب ها: الله، امام، امام صادق، امام باقر، امام زمان، موسی، چشمه،
[ پنجشنبه 10 بهمن 1392 ] [ 09:08 ب.ظ ] [ داعی ] [ نظرات ]
بسم الله الرحمن الرحیم

داستان قاسم بن علاء

ابو عبد اللَّه صفوانى مى‏گوید: قاسم بن علاء را دیدم كه 117 سال از عمر او گذشته بود. هشتاد سال بینا بود و بعد از آن، بینایى خود را از دست داد. امام على النقى و امام حسن عسكرى- علیهما السّلام- را درك كرده بود. چشمان نابیناى او قبل از هفت روز به مرگش، دوباره سالم گردید.

قصّه‏اش از این قرار بود كه مى‏گوید: من در شهر «ارّان» آذربایجان بودم. و پیوسته نامه‏ها و توقیعات صاحب الامر- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشریف- به او مى‏رسید. و بعد از او هم به ابو جعفر عمرى و پس از وى هم به ابو القاسم بن روح مى‏رسید.

دو ماه نامه نرسید و قاسم بن علاء از این مسأله، ناراحت و مضطرب بود. من نزد او بودم و غذا مى‏خوردیم كه دربان آمد و مژده داد كه پیك عراق آمد اما بیش از این چیزى نگفت. قاسم به سجده افتاد. سپس مردى میان سال، با قامتى كوتاه وارد شد كه اثر راه در او دیده مى‏شد. و جبه‏اى پشمى بر تن و كفشى بند دار در پا داشت. و روى دوشش توبره اسب بود.

وقتى كه او وارد شد، قاسم برخاست و او را بوسید و توبره را از او گرفت و بر زمین نهاد. سپس آب خواست و در طشت، دستهاى او را شست و نزد خویش نشاند. و با ما غذا خورد و بعد دستهاى خویش را شستیم. آنگاه آن مرد برخاست و نامه‏اى از جعبه‏اش بیرون آورد و به قاسم داد. و قاسم، نامه را گرفت و بوسید و به كاتبش كه «ابو عبد اللَّه بن ابى سلمه» نام داشت، داد تا بخواند. وقتى كه كاتب نامه را باز كرد و خواند، گریست تا اینكه قاسم گریه او را احساس كرد. پرسید: اى ابو عبد اللَّه! خیر باشد، آیا در آن چیزى هست كه تو را ناراحت كرده است؟

گفت: خیر. پرسید: پس در آن چه نوشته است؟

گفت: چهل روز بعد از رسیدن این نامه، تو از دنیا خواهى رفت. و بعد از نه روز از وصول این نامه تو مریض خواهى شد. و بعد از این، خداوند بینایى تو را به تو باز مى‏گرداند و تو هفت برابر ثواب خواهى داشت.

قاسم پرسید: آیا در این هنگام، دینم سالم است؟

گفت: دینت سالم خواهد بود.

در این هنگام قاسم خندید و گفت: بعد از این عمر (طولانى)، دیگر چه آرزویى دارم؟

آن مرد برخاست و از توبره‏اش سه لنگ، یك برد یمانى قرمز، یك عمامه دو پارچه و یك دستمال بیرون آورد. و قاسم آنها را گرفت. و قبل از آن هم پیراهنى داشت كه امام على النقى- علیه السّلام- به او خلعت داده بود.

و قاسم در امور دنیا دوستى داشت كه ناصبى بود، به نام عبد الرحمن. او به خانه آمد. پس قاسم گفت: نامه را براى او بخوانید، چون دوست دارم او هدایت شود.

گفتند: این چیزى است كه برخى از شیعیان آن را قبول نمى‏كنند تا چه رسد به عبد الرحمن. ولى قاسم نامه را بیرون آورد و گفت: برایش بخوانند تا برسد به جایى كه وقت مرگ را تعیین كرده است.

عبد الرحمن رو به قاسم گفت: از خدا بترس! تو در دین خود، مرد دانایى هستى. و خداوند متعال مى‏فرماید: وَ ما تَدْرِی نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِی نَفْسٌ‏ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ (1).

باز گفت: عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلى‏ غَیْبِهِ أَحَداً (2). بلافاصله قاسم دنباله آیه شریفه را خواند: إِلَّا مَنِ ارْتَضى‏ مِنْ رَسُولٍ؛ یعنى: جز آن كس كه از رسولان خود برگزیده است». و مولاى من مورد رضایت خداوند است.

سپس قاسم گفت: تو این را مى‏گویى لكن تاریخ این روز را بنویس. اگر من بعد از آن روز یا قبل از آن روز مردم، بدان كه من بر عقیده درستى نیستم. ولى اگر در همان روز مردم، در خودت تأمّل كن.

پس عبد الرحمن تاریخ آن روز را نوشت. و مردم متفرق شدند. روز نهم، قاسم تب كرد و مرضش تا مدتى شدّت پیدا كرد. روزى ما نزد او جمع بودیم كه با آستینش چشمش را مسح كرد و چیزى شبیه آب گوشت از چشم او خارج شد. بعد چشمش را به پسرش دوخت و گفت: اى حسن! نزد من آى. و اى فلان، نزد من بیا. ما به حدقه‏هاى چشمان او نگاه كردیم، دیدیم كه سالم شده است.

این خبر در میان مردم شایع شد و برخى از اهل تسنن مى‏آمدند و به او نگاه مى‏كردند. قاضى ابو سائب، قاضى القضات بغداد هم آمد و گفت: اى ابو محمّد! در دست من چیست؟ و انگشتر فیروزه‏اى كه حلقه نقره داشت به او نشان داد.

قاسم گفت: روى آن، سه سطر است كه قادر به خواندن آن نیستم.

وقتى كه فرزندش حسن را دید- كه در وسط خانه نشسته بود- او را دعا كرد و گفت: «خدایا! اطاعتت را به حسن الهام كن و او را از عصیانت دور بدار». سپس این دعا را سه بار تكرار كرد و بعد با دست خود وصیتش را نوشت و آن قطعه ملكى كه در اختیار داشت، از آن امام زمان- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشریف- بود؛ چون پدرش براى آن حضرت، وقف كرده بود.

و از جمله چیزهایى كه براى پسرش وصیت كرد این بود كه: «اگر اهلیت داشتى، نصف ملك را خرج خود نما و بقیه آن به مولایم تعلق دارد».

هنگامى كه روز چهلم رسید و سپیده صبح طالع گردید، قاسم مرد. وقتى عبد الرحمن این گونه دید، پا برهنه در بازارها مى‏دوید و مى‏گفت: «اى آقا و سرور من!» مردم به او ایراد گرفتند. گفت: ساكت باشید، آنچه من دیده‏ام شما ندیده‏اید. بعد از آن، مذهب تشیع را اختیار كرد و از اعتقاد قبلى خود، دست برداشت.

بعد از مدت كمى، از سوى امام زمان- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشریف- نامه‏اى به حسن، پسر قاسم رسید كه در آن نوشته شده بود: «خداوند اطاعتش را به تو الهام كرد. و از عصیانش دور نگهداشت. و این همان چیزى است كه پدرت از خداوند خواسته بود» (3).(4)

----------------------------------------------------------

(1) یعنى: هیچ كس نمى‏داند كه فردا( از سود و زیان) چه كار خواهد كرد. و نمى‏داند در كجا خواهد مرد.( سوره لقمان، آیه 34).

(2) یعنى: به غیب داناست و كس دیگر را بر آن آگاه نمى‏كند.( سوره جن، آیه 26).

(3) بحار: 51/ 313، حدیث 37.

(4) جلوه‏هاى اعجاز معصومین علیهم السلام، ص:359تا 362




طبقه بندی: نامه های امام زمان، نماینده های امام زمان،
برچسب ها: الله، امام حسن عسكری، امام زمان، اهل بیت، آذربایجان، مرگ، شیعیان،
[ سه شنبه 8 بهمن 1392 ] [ 09:13 ب.ظ ] [ داعی ] [ نظرات ]
بسم الله الرحمن الرحیم

قائم مقام پدر

محمّد بن ابراهیم بن مهزیار مى‏گوید: هنگام وفات ابو محمّد امام حسن عسكرى(علیه السّلام) بسیار ناراحت شدم. نزد پدرم مقدار زیادى از بیت المال جمع شده بود كه آنها را به كشتى منتقل كرد و مى‏خواست به طرف عراق برود. من هم براى بدرقه او رفته بودم كه همان جا مریض شد و گفت: مرا برگردان این مرض موت است. و در باره این مال از خدا بترس. وصیّت كرد و سپس از دنیا رفت.

با خود گفتم: پدرم به چیزى كه درست نباشد وصیّت نمى‏كند. این مال را به عراق مى‏برم. اگر در آنجا كسى را كه باید مال را به او بدهم، یافتم به او مى‏سپارم و اگر نیافتم، انفاقش مى‏كنم. ولى در این باره به كسى چیزى نگفتم. در نزدیكى ساحل، خانه‏اى كرایه كردم و چند روز آنجا ماندم تا اینكه شخصى با نامه‏اى پیش من آمد كه در آن نوشته بود:

 «اى محمّد! همراه تو این مقدار مال است». و تمام خصوصیات آنها را توضیح داده بود. در حالى كه خود من هم مانند او نمى‏دانستم. مال را به آن شخص دادم.

و چند روز همین طور بودم و كسى از احوالم نمى‏پرسید لذا از این مسأله غمگین بودم.

و مجددا نامه‏اى به این مضمون رسید كه: «ما تو را به جاى پدرت منصوب نمودیم. بنا بر این خدا را شكر كن»(1)(2)

-----------------------------------------

(1) بحار: 51/ 364، حدیث 12.

(2) جلوه‏هاى اعجاز معصومین علیهم السلام، ص: 356و357




طبقه بندی: نماینده های امام زمان، نامه های امام زمان،
برچسب ها: الله، امام حسن عسكری، عسگری، قائم، مهزیار، ابراهیم، محمد،
[ دوشنبه 7 بهمن 1392 ] [ 09:02 ب.ظ ] [ داعی ] [ نظرات ]
بسم الله الرحمن الرحیم

روایاتی از امام حسین(علیه السلام) درباره امام زمان(عجل الله فرجه)

شیخ صدوق در كتاب «كمال الدین» از امام صادق علیه السّلام از آن حضرت روایت نموده كه حضرت امام حسین علیه السّلام فرمود: پسر نهمین من سنتى از یوسف و سنتى از موسى بن عمران دارد و او قائم ما اهل بیت است كه خداوند در یك شب كار او را اصلاح میكند (وسائل ظهور او را فراهم مى‏آورد و یاران او را نزد او گرد آورد).

نیز در آن كتاب از عبد اللَّه بن زبیر روایت نموده كه گفت: شنیدم امام حسین علیه السّلام میفرمود: قائم این امت نهمین فرزند من است و هم او است كه از نظرها غائب شود و در حال حیات ارثش را تقسیم میكنند(1)

و نیز در كمال الدین از امام حسین علیه السّلام روایت شده كه فرمود: ما دوازده مهدى داریم. اول آنها امیرالمؤمنین على بن ابى طالب علیه السّلام و آخر آنها نهمین فرزند من است، او امامى است كه قیام بحق مى‏نماید خداوند زمین را پس از آنكه (با كفر و بیدینى اهلش) مرده باشد، بوسیله او زنده میكند و هم بوسیله او دین حق (اسلام) را بر همه ادیان غالب میگرداند، هر چند مشركان نخواهند. او غیبتى دارد كه در آن مردم بسیارى از دین برمیگردند. و گروهى دیگر بر دین حق (اسلام) ثابت باشند. برخى (از روى سرزنش) بآنها میگویند: اگر راست میگوئید موقع ظهور امام زمان شما چه وقت است؟!

اما انّ الصّابر فی غیبته على الأذى و التّكذیب بمنزلة المجاهد بالسّیف بین یدى رسول اللَّه.

«آگاه باشید آنها كه در غیبت وى با تحمل رنجها و تكذیب بى‏دینان بر عقیده‏ خود ثابت میمانند، مثل كسانى هستند كه با شمشیر در ركاب رسول خدا جهاد كردند!. »

همچنین در كمال الدین از عبد اللَّه بن عمر روایت كرده كه گفت: از حسین بن على (علیه السلام) شنیدم مى‏فرمود: اگر جز یك روز از عمر دنیا باقى نمانده باشد، خداوند آن روز را چندان دراز گرداند، تا مردى از اولاد من قیام كند و زمین را پر از عدل و داد نماید، چنان كه پر از ظلم و ستم شده باشد، این طور از پیغمبر شنیدم.

هم در آن كتاب از عیسى خشاب نقل كرده كه گفت به حسین بن على علیه السّلام عرضكردم: صاحب الامر شما هستید؟ فرمود: نه! صاحب الامر كسى است كه از اهل و وطن دور و مهجور، پدرش را كشته‏اند و او خونخواهى نكرده است. كنیه‏اش كنیه عمویش(2) مى‏باشد و هشت ماه شمشیرش را روى دوشش گذاشته است.

 در غیبت شیخ طوسى از عبد اللَّه بن شریك حدیث مفصلى نقل میكند كه مختصر آن اینست: امام حسین (علیه السلام) از كنار جماعتى از بنى امیه كه در مسجد پیغمبر صلى اللَّه علیه و آله نشسته بودند گذشت و رو بآنها كرد و فرمود: بدانید كه بخدا قسم! عمر دنیا بپایان نمیرسد تا اینكه خداوند مردى از نسل من برانگیزد و هزار نفر از شما را بقتل رساند و با آن هزار نفر هزار دیگر و با آن هزار نفر نیز هزار نفر دیگر! من عرضكردم: فدایت شوم اینان اولاد فلان و فلان میباشند و باین تعداد كه فرمودید نمیرسند. فرمود: در آن زمان از صلب هر یك از بنى امیه عده‏اى بسیار خواهند بود و بزرگ آنها نیز از خودشان مى‏باشد.(3)(4)

-----------------------------------------------

 (1) با اینكه امام زمان( ع) بعد از رحلت پدر بزرگوارش زنده بود، ما ترك امام حسن عسكرى( ع) را به برادرش جعفر كذاب و مادرش تقسیم نمودند( المقالات و الفرق سعد بن عبد اللَّه اشعرى)

(2) چون این گونه روایات مخالف روایات كثیره شیعه و سنى است كه میفرماید كنیه‏اش كنیه پیغمبر است، اعتبار ندارد و گفتیم كه بر فرض صحت، حتما اشتباهى از طرف راوى یا كاتب روى داده، شاید( كنیته كنیة عمّه) لفظ« عمه» در اصل« جده» بوده و اشتباه ضبط شده است.

 البته این احتمال هم هست كه كنیه عموى امام زمان هم مثل كنیه پیغمبر ابو القاسم بوده است.

(3) مقصود سفیانى است.

(4) مهدى موعود-ترجمه جلد سیزدهم بحار ، ص: 357و358

 




طبقه بندی: اخبار در مورد امام زمان، رابطه معصومین با امام زمان،
برچسب ها: الله، امام، امام حسین، امام حسن عسكری، امام زمان، مادر، سفیانی،
[ یکشنبه 6 بهمن 1392 ] [ 09:52 ب.ظ ] [ داعی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

درباره وبلاگ

این وبلاگ در مورد امام زمان(عجل الله فرجه) می باشد.
هدف ما زمینه سازی برای ظهور امام زمان است و در طول این هدف قصد شناساندن امام زمان را به صورت همگانی داریم.
یا علی
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب